امروز میخوام یکی از دل نوشته های خودمو که از صندوقچه گردوغبار زمان پیدا کردم بنویسم
دقیقا یادم میاد اینو تو چه شبی و تو چه حس و حالی نوشته بودم
کسی را دوست می دارم اما افسوس در شب و رویایی و تنهایی مرا ترک کرد
کسی را دوست میدارم اما افسوس دلم به سوخت و او مرا سوخت
تو هم کسی را دوست میداری؟ آری، از تو می پرسم، تویی که روزی دل و سرزمین پاییزی مرا در فصل خزان بهاری کردی، زمستانی که پر از بهار بود، تو را دوست می داشتم ولی افسوس ندانستم تو یار من نیستی، تو را دوست می داشتم ولی افسوس نمی دانستم تو مال من نیستی،
تو مال کس دیگری بودی و من مال کس دیگر،تو مرا دوست می داشتی ودیگری تو را، تو یار او بودی و من یار تو
تو را در سرزمین آرزو جستجو می کردم و یافتمت، ولی افسوس او میان من و تو بود، روزی که پا به سرزمین وجودم گذاشتی جز تو چیزی برای زندگی کردن نداشتم،تو، اسم تو، یاد تو، وجود تو برای من دنیای ناپیدا بود، آرام آمدی ورفتی،او تو را داشت وتو مرا، ولی من در رویاهایم تو را تک سوار تنهای دلم می دانستم و بس.
می پرستیدمت و با نگاهی عاشق به دیدارت می شتافتم، ولی افسوس اشتیاق من از عشق بود ولی اشتیاق تو نمی دانم، نمی دانم ، شاید تو هم عاشق بودی و شاید برای من رویای عشق، ولی هرچه بود گذشت ، تو رفتی همانطور که آمده بودی رفتی، من تنها با یاد تو چندین سالهاست که کنار جاده عشق و وفا نشسته8 ام، تا روزی تو از سرزمین غریب بیایی تا مرا با قسم خود آشتی دهی پس تا آن روز منتظرت هستم، پس به امید آن روز:
به پایت می نشینم ای بهار زندگانی
که با لبخن سبزت کنارم جاویدان بمانی
دل تو دنیای نور بود و دل من سنگ خار، دل تو آفتاب بود و دل من ماه تنها،تو درخشانتر از نور چشمانت و من بی تابتر از باد وزان
و امروز سالها از اون روزگار سخت می گذره و من وتو بعد از گذروندم سیل مشکلات پیش هم ولی دور از هم هستیم
و حالا دعا می کنم روزی در کنار هم باشیم
انشالله






تیر 1387
